تاثیر تفکر فلسفی اروپا بویژه ایدآلیسم آلمانی بر تحولات فرهنگی و نقد ادبی روسیه (قسمت سوم)
ویساریون گریگوریویچ بلینسکی
ویساریون گریگوریویچ بلینسکی: سخنگوی پرشور و قهرمان نسل منتقدان ادبی و روزنامه نگاران انقلابی و بنیان گذار نقد و زیبایی شناسی رئالیستی بود که توانایی شگرفی در درک و نقد ادبی و بیان کردن آن داشت. او سری پر شور برای مبارزه با واپس گرایی و هر آنچه کهنه، فرسوده و عقب مانده است، داشت که نقش بزرگی در گسترش اندیشه های نو ایفا کرد.
بلینسکی در سال 1811 در سویبورگ دیده به جهان گشود. پدرش پزشک ارتش بود و دم و دستگاهی نداشت. به هنگام تحصیل در دبیرستان شهر پنزا با مطالعه مقاله ها و نوشته های انتقادی به موضوعات تاریخی، زیبایی شناسی و فلسفی علاقه مند شد و مطالعه پیرامون آن ها را با شوق و ذوق فراوان دنبال می کرد. در نتیجه از درک بسیار خوبی از مفاهیم فلسفی و نقد ادبی برخوردار شد. او در سال 1829 در رشته ادبیات دانشگاه مسکو به تحصیل پرداخت که استعداد او در آنجا شکفته شد.
نمایشنامه «دیمیتری کالینین» او که در زمان دانشچویی نوشته شده بود، در نقد شدید حکومت استبدادی و نفوذ بیش از حد کلیسا در امور مملکت بود. این نمایشنامه هرچند اثر ادبی ضعیفی بود ولی تضاد موجود بین نظام سرف داری و دهقانان همچنین وضع فلاکت بار کارگران به خوبی برجسته شده بود. انتقاد بلینسکی تنها متوجه رژیم نبود بلکه طبقه سرمایه دار، روحانیون کلیسا و اشراف را نیز مورد حمله قرار داده بود. این نمایشنامه نه تنها در سد سانسور دانشگاه متوقف شد و از اجرای آن جلوگیری به عمل آمد بلکه موجب شد تا بلینسکی را هم به بهانه نگذراندن چند واحد درسی از دانشگاه اخراج کنند. منتقد جوان با اخراج از دانشگاه نومید نشد.
بلینسکی به مطبوعات رفت و در مجله تلسکوپ به مدیریت «نادژدین» که استاد جوان ادبیات بود، بخش نقد ادبی آن را به عهده گرفت و نخستین مقاله مهم خود را به نام «اندیشه های ادبی» در ضمیمه این مجله به نام «مالوا» منتشر کرد. این مقاله بیشتر تحت تاثیر نظریه های رومانتیک قرار داشت. او مینویسد: "ادبیات روح ملت است و نمی توانند جدا از مردم باشد. ادبیات بدون مردم وجود ندارد و قابل لمس نیست، بنابراین ادبیات باید دارای روح عمومی و اجتماعی باشد و ارزش ادبیات بدیع باید با درنظر گرفتن اینکه تا چه حد خواننده در موقع مطالعه آن با حقایق اجتماعی و زندگی تماس پیدا می کند و چه مقدار واقعیات زندگی را لمس می کند تعیین شود."
در این مقاله بلینسکی می نویسد: ادبیات و هنر وسیله ای برای پیشرفت و ترقی مردم است و نمی تواند به صورت تفریح و سرگرمی درآید. به نظر او ادبیات جزء ضروریات زندگی و ثمره الهام آزاد و نتیجه فعالیت مردم است. لذا نباید در خدمت اشراف و حکومت استبدادی قرار گیرد. در سال 1836 مجله تلسکوپ به بهانه درج نامه فلسفی چیرالف توقیف شد و صاحب امتیاز و سردبیر آن نادژدین که استاد ادبیات اروپا و آزادیخواه بود از مسکو تبعید شد. بلینسکی "در ایامی که با نادژدین کار می کرد. ملهم از ایده آلیسم رمانتیک شلینگ بود که صحبت از آفرینش هنری و شاعرانه تکیه می کرد. پس از آن باکونین وی را به جانب ایده آلیسم فیخته و از آنجا به سوی هگل راند." (تاریخ ادبیات روسیه)
در سال 1837 تحت تاثیر نویسندگان دائرة المعارف و انقلاب کبیر فرانسه عقیده داشت که فقط یک فرمانروای مستبد روشن اندیش می تواند روسیه وحشی و شب گرفته را از ورطه نیستی نجات دهد.
در دهه 1830 به خوانندگانش چنین می گفت: فرهنگ روسی یک فرآورده مصنوعی و عاریتی است و تا پیش از پوشکین با آثار شکسپیر، دانته، گوته و شیلر و ... قابل قیاس نبود . ترانه ها و منظومه های محلی و حماسه های مردم پسند حتی از تقلیدهای دست دوم و سوم آثار فرانسوی که نام دهان پرکن «ادبیات روسی» را روی خود گذاشته اند نیز بدتراند. در باره جماعت اسلاوپرستان نیز باید گفت که عشق شدید آن ها به راه و رسم های قدیم روسیه و رخت سنتی اسلاو و رقص و آواز های روسی و سازهای منسوخ و آداب و عقاید خشک کلیسای ارتودوکس بیزانسی و قیاس آن ها میان عمق و غنای معنوی قوم اسلاو و انحطاط و پوسیدگی غرب که می گفتند بر اثر ماده پرستی دچار فساد و خرافات شده است. همه این ها چیزی جز خودبینی و توهمات کودکانه نیست میراث بیزانس چیست؟ اختلاف بلافصل آن اسلاوهای جنوبی در شمار مرده ترین و بی نورترین ملل اروپا هستند. بیزانسیه چه دارد که با یکی از صداهای شریف قرن هیجدهم مانند ولتر یا روبسپر طرف قیاس باشد؟ فقط پطر کبیر و او هم به غرب تعلق دارد. (متفکران روس)
بلینسکی خصلت و سرشت مترقی سیسیتم بورژوایی را نسبت به سیستم فئودالی قبول داشت. او معتقد بود که وظیفه مبرمی که در برابر روسیه است، تخریب اشکال پدر سالاری و سرفداری از زندگی و انجام اصلاحات بورژوایی است. از این جایگاه بلینسکی به مبارزه ای بیرحمانه علیه عقاید واپسگرا و کمال مطلوب تصور کردن گذشته پدرسالارانه (پاتریارکال) روسیه به وسیله اسلاوفیل ها/اسلاو پرست ها روی آورد.
"بلینسکی معتقد بود که روسیه به جای آن که به مغرب زمین درس بدهد باید از علم و صنعت پیشرفته غرب درس بگیرد و جنبش اسلاوپرستان چیزی جز یک توهم رمانتیک نیست و در شکل افراطی اش رشد جنون عظمت ناسیونالیستی است و علوم و هنرها و اشکال زندگی مدنی غرب تحسین امید و یگانه امید بیرون کشیدن روسیه از این حال واپس ماندگی است" (متفکران روس) وی که از لحاظ فکری هوادار پرشور غرب بود از لحاظ عاطفی بیش از همه معاصران خود پیوندهای عمیق و دردناکی با سرزمین و مردم روسیه داشت.
بلینسکی جوان پس از دو سال سرگردانی تدریس خصوصی و نوشتن کتاب دستور زبان روسی سردبیر مجله «ناظر شد» مسکو شد که امتیازش را باکونین خریده بود. در اوایل دهه 1830 شلینگ و فیخته تاثیر زیادی بر این منتقد جوان و دوستانش بر جای می گذارند. ولی بلینسکی به کمک باکونین و کاتکوف زیبایی شناسایی هگل را برایش ترجمه می کند، شبانه روز و پیگیرانه به مطالعه فلسفه هگل می پردازد. در نتیجه "او اساس آموزه هگل را به خوبی درک میکند و آن را به شیوه ای حقیقتاً نظرورانه درک کرده بود." (هگل و اندیشه فلسفی) آنها به تدریج در می یابند که این فلسفه به ظاهر خشک و منطقی در واقع فلسفه امر مشخص است. باکونین می نویسد که "هر چه بیشتر در هگل تعمق می کنم و یه عینیت مطلق میان محتوای آموزه او اطمینان می یابم. هگل عبارت است از آشتی کامل، با واقعیت" من به زندگی معتقد می شوم. و بلینسکی از فرط شادی می گرید: "دنیای جدیدی پیش روی ما گسترده شده است ... خدایا چه دنیای تازه، تابناک و بی پایانی!" (هگل و اندیشه فلسفی هگل)
بلینسکی در سال 1839 به پترزبورگ رفت و مسئولیت نقد ادبی مجله «یادداشت های میهن» را به عهده گرفت. هنگامی که به پترزبورگ آمد ذهنش سرشار از اندیشه های هگل بود. عبارت مشهور هگل «آنچه واقعیت دارد عقلانی است» را با روح محافظه کاری سیاسی و آشتی با حکومت مطلقه تعبیر و تفسیر کرد و نخستین مقاله های او در این مجله موجب بهت و حیرت شدید خوانندگانش گردید. چه این مقاله ها به نحو غیر منتظره ای سرشار از روح محافظه کاری سیاسی بود ولی آن ها از سیر تکامل فلسفی او آگاه نبودند و نمی دانستند که او اینک بر اساس حکم مشهور هگل «آنچه هست معقول است» عمل می کند. "بلینسکی اهل تردید و دو دلی نبود و به قول هرتسن وقتی نظریه ای را می پذیرفت در برابر عواقب آن جا نمی زد. از هیچ چیز روگردان نبود. او ترس را نمی شناخت زیرا قوی و با صداقت بود وجدانش پاک بود" (متفکران روس) ولی حتی دراین دوره که "دوستانش سرگشته و ساکت شدند. چون این در حکم خیانت آزاد اندیش ترین و بی باک ترین رهبر جنبش رادیکال بود." این دوره سرانجام با طرح نظریه «نفی» پایان یافت. اصل برای او مبارزه ماهمه آن چیزهایی بود که کهنه، فرسوده و غیر عقلانی بود که به طور کلی بر زندگی بشر وجامعه حاکم است.
بنابراین دلیلی که بلینسکی و باکونین رابه تفسیر محافظه کارانه هگل کشانده بود، همانا فقدان مقوله نفی در نزد آن ها بود که در فلسفه هگل بسیار اساسی است. سر انجام تحت تاثیر هرتسن و پیروان چپ گرای هگل از فلسفه او و طبیعت تند و آتشین خود او که طبعی جنگجو و انقلابی داشت این کابوس سنگین را از سر گذرانید. او می نویسد: "از آن تمایل پست خودم برای سازش دادن خودم با واقعیت پست بیزارم. زنده باد شیلر بزرگ، هوادار بزرگ بشریت، ستاره روشن رستگاری آزاد کننده اجتماع از تعصبات خون آلود سنت! چنان که پوشکین بزرگ می گفت: «زنده باد عقل و نابود باد تاریکی!» اکنون برای من شخصیت انسانی بالاتر از اجتماع است.... خدایا از فکر اینکه چه بلایی ممکن بود به سرم بیاید - تب جنون- وحشت می کنم، حالا مثل این است که دوره نقاهت را می گذرانم ... با واقعیت های پلید نه آشتی می کنم و نه خودم را با آن ها منطبق می سازم. فقط در دنیای خیال دنبال خوشبختی می گردم؛ فقط خیال مرا خوشحال می کند و اما واقعیت جلاد است." (متفکران روس)
"از فکر لذتهایی که به علت ایده آلیسم منفور و ضعف شخصیت خودم ازدست داده ام رنج می برم. خدا می داند که چه مهملات پلیدی به چاپ داده ام، آن هم با صداقت و تعصب اعتقاد وحشیانه ... راه من به سوی حقیقت چقدر کج و معوج به نظر میآید. چه بهای سنگینی ناچار شده ام بپردازم. چه اشتباهات هولناکی ناچار شده ام برای خاطر حقیقت مرتکب بشوم و آن هم چه حقیقت تلخی- این دنیا چقدر پلید است. مخصوصاً دور و بر ما... وای چه مهملات دیوانه واری نوشته ام .. بر ضد فرانسوی ها این ملت شریف و پر تحرک که خون خود را برای مقدس ترین حقوق انسان ریخته است من بیدار شده ام و رویای خود را با وحشت به یاد می آورم." (همان جا)
از این پس بلینسکی به صورت نیروی محرکه ترقی خواهان غرب گرا و بستر و منادی ادبیات نوین در آمد که نه رومانتیک بلکه «مدرن» بود. دعوی عمده اش این بود که ادبیات باید واقعیت زندگی سازگار و ملهم از افکار مهم اجتماعی باشد." (تاریخ ادبیات روسیه)
از نظر ایدئولوژیک کارهای وی متعلق به دورانی است که متفکران اجتماعی روسیه جستجویی را برای پیدا کردن راه های نو مبارزه علیه حکومت مطلقه و نظام سرفداری و تدوین نظریه ای علمی برای پیشرفت اجتماعی را آغاز کرده بودند. این واقعیتی است که روشنگر رفت و برگشت های فکری، پیچیدگی زیاد و تغییر و تحول های ایدئولوژیک وی است. زندگی و حرکت اندیشه وی هرچند منطق درونی تحول و تکامل ویژه خود را دارد دارای انسجام چندانی نیست. او بارها به مواضع گذشته و رها شده خود باز می گردد و آنچه را که پیش تر ستوده بود محکوم میکرد و آنچه پیش تر محکوم کرده بود می ستود. به طوری که بعضی او را منتقد و راهنمای غیر قابل اعتمادی می دانستند.
ولی به قول آیزایا برلین "اگر در این دنیا مردی وجود داشته است که اصلی قوی و محدود و پای بند بوده باشد و سراسر عمرش را در اسارت عشقی سوزان و سودایی به حقیقت گذرانده باشد و هرگز حتی برای چند روزی نتوانسته باشد با چیزی که از دل و جان باور ندارد سازش کند یا خود را با آن تطبیق دهد آن مرد بلینسکی است." (متفکران روس) یکپارچگی اواخلاقی است نه فکری خودش می گوید: "اگر کسی نظراتش را درباره زندگی وهنر دگرگون نسازد به این علت است که به غرور خود بیش از حقیقت وابسته است." بلینسکی خود دوبار و هر بار با بحرانی دردناک نظریاتش را دگرگون کرد.
میرسکی استاد تاریخ ادبیات روسیه در انگلستان مینویسد: "در اهمیت تاریخی بلینسکی هرچه گفته شود اغراق نیست. از لحاظ اجتماعی پیدایش او مبشر بر افتادن کامل حکومت اشراف در زمینه فرهنگی به دولت طبقه متوسط در رسیدن جوانان درس خوانده به رهبری فرهنگی است.....بلینسکی نخستین کسی از دوره روزنامه نگاران است که نفوذ فوق العاده ای بر افکار مردم ترقی روسیه اعمال کردند. وی پدر حقیقی طبقه روشن فکر و تجسم هر آنچه بود که به مدت دو نسل در مقام روح و جوهر آن باقی ماند. روح و جوهر ایده آلیسم اجتماعی، عشق شدید به بهتر کردن جهان ، قائل نبودن مروت نسبت به هر سنت و شور و اشتیاق عالی و خالی از غرض." (تاریخ ادبیات روسیه)
"مطالب بسیاری را له و علیه او میتوان عنوان کرد اما به هر حال مایه سرافرازی او همین بس که وی ناب ترین و اصیل ترین و استوارترین انقلابیون عرصه ادب بود: الهام بخش وی عشق به آینده تریک بود. که به نیروی شگرفت شهود خویش آن را از دور می دید. شاید هرگز هیچ منتقدی چون او از روی اخلاص با جریان واقعی زمان خویش همگامی و همفکری نداشته است و مهم تر این است که وی همیشه و تقریباً بدون هیچ سهو و اشتباهی آنچه را که در معاضه اش درست و ارزنده بود تشخیص می داد. داوری هایش را درباره نویسندگانی که کارشان را بین سال های 1830 تا 1848 آغاز کردند تقریباً می توان دربست پذیرفت" (همان جا)
این حکم درباره یک منتقد از طرف نویسنده تاریخ وادبیات روسیه د-س میرسکی ستایش والایی است که کم تر کسانی سزاوار آنند. کشف اهمیت و برجسته ساختن چهره بزرگ ادبیات روسیه الکساندر پوشکین و ارزیابی صحیح لرمانتوف، گوگول، تورگنیف و داستایوسکی کار بلینسکی است.
بلینسکی از دروغ ، تزویر و ریا سخت بیزار و متنفر بود . او می گفت: "تنها حقیقت است که زیباست و همیشه زیبا بوده است و هرگز نمی تواند زشت یا ویرانگر یا بی صفا یا بی اهمیت باشد. حقیقت در سطح ظاهری زندگی نمی کند، بلکه (همانگونه که افلاطون. شلینگ و هگل می گفتند) جای آن در زیر است و فقط بر کسانی ظاهر می شود که در بند چیزی جز حقیقت نباشد و بنابراین مردمان بی طرف و بی تفاوت و محتاط از دیدن حقیقت محروم اند و فقط کسانی آن را می بینند که اخلاقاً متعهدند. کسانی که حاضرند همه چیز خود را فدای کشف و به کرسی نشاندن حقیقت کنند و خود و دیگران را از توهم ها و قراردادها و خود فریبی ها که چشم انسان را بر جهان و وظایف او در جهان می بندند، رها سازند." (متفکران روس ص 241)
نویسندگان و هنرمندانی که به خاطر پول و کسسب جاه و جلال و مقام می نوشتند، سخت مورد انتقاد بلینسکی قرار می گرفتند. او از این قبیل نویسندگان چنین یاد می گرد: "هنرمندانی که نان به نرخ روز می خورند و ذکر این و آن می گویند، شیاطینی هستند که ادبیات را با مال التجاره عوضی گرفته اند و مردم را گمراه می سازند. اینان را باید سخت رسوا و مفتضح ساخت تا هوس بازی با هنر را کنار بگذارند." کتاب ها و اندیشه ها برای بلینسکی رویدادهای اساسی بودند به همین جهت در برابر آن ها با شدت و خشونت کوبنده ای واکنش نشان می داد. مزاج مذهبی نداشت. نویسنده ای بود اخلاقی، غیر متدین و مخالف تمام عیار کشیش و کلیسا می گفت: خرافات اهانت زشتی است به عقل، مروجین خرافات مشتی طرارند و کلیسا توطئه ای بیش نیست." (همان جا)
بلینسکی در اوایل سال های 40 با مطالعه فوئر باخ موضع و دیدی ماتریالیستی پیدا کرد با بحث درباره مساله وحدت مادی و معنوی او اینگونه استدلال می کرد که معنوی (روحی) چیزی جز فعالیت فیزیکی و مادی نیست. در همین حال او بر روی نقش فعال آگاهی در روند کنش و واکنش انسان و محیط تاکید می ورزید. با رد کردن جنبه های محافظه کارانه سیستم هگل، بلینسکی در دیالکتیک پایه های روش علمی را در پژوهش و عمل انقلابی و هسته های درست فلسفی تاریخ دریافت.
تاریخ باوری خصلت ویژه داوریهای استه تیک اوست و به آن به عنوان جوهر هنر برای بازتولید سیمای واقعییت از طریق ایماژ می نگریست از اصول رئالیسم با نمونه قراردادن کارهای پوشکین و «مکتب طبیعی» که به وسیله گوگول رهبری می شد دفاع می کرد. این جنبش در نهایت منتهی به پیدایش مکتب رئالیسم در روسیه در سال های 1846-1847 گردید.
پس از بررسی مسائل تاریخ روسیه (نقش پطر کبیر و غیره) و رابطه آن با روند تاریخ جهانی، «قوانین عینی» که او به عنوان ضرورت پیشرفت و تحول اجتماعی تعریف می کند از طریق فعالیت مجموعه افراد بشر عمل می کند و خود را در کار افراد بزرگ (شخصیت ها) نمایان می سازد. این هسته اصلی تعبیر و تفسیراو از رابطه متقابل ایده آل و واقعیت است با وجود پذیرش سوسیالیسم برای یک جامعه عادلانه «جایی که نه ثروتمند و نه فقیر نه تزار و نه رعیت، بلکه جایی که برادران و انسان های برابر وجود دارند.» بلینسکی نسبت به طرح های بعضی از سوسیالیست های تخیلی اروپای غربی به دیده شک می نگریست.
او عقیده داشت که بعید است جامعه جدید بتواند به طور خودبخودی و طی زمان بدون قهر و خشونت، تغییرات ناگهانی و بدون خونریزی استقرار یابد. به هر حال او نتوانست به درک علمی اجتناب ناپذیری سوسیالیسم برسد. "بلینسکی به یک معنا از پایه گذاران جنبشی بود که در 1917 به نتیجه نهایی خود رسید. از میان نویسندگان و روشنفکران روس از چپ و راست شاید یک نفر هم نباشد که خود را از اخلاف و پیرو بلیینسکی نداند و او را مربی بزرگ خود نشمارد." (متفکران روس)
چرنیشفکی می نویسد: "خوشبختانه اینک به مرحله ای تازه از فعالیت های ادبی و فلسفی رسیده ایم و در زندگی هنری و معنوی، نوابغی به وجود آمده اند که نه تنها همانند سابق دنباله رو کارهای غربی و متفکرین اروپایی به شمار نمی آیند. بلکه از هر حیث با آن ها برابری می کنند. از این نظر ملت روس به داشتن چنین نوابغی باید افتخار کند. من به نوبه خود آن ها را - بلینسکی و هرتسن- را ستایش می کنم و پیوسته از آنان به نام فرزندان صادق میهن نام خواهم برد." (بلینسکی، زندگینامه کوتاه)
همه در خاطرات خود اذعان دارند که بلینسکی وجدان روشنفکران روسیه بود. نویسنده ای بود سرشار از الهام و تهی از ترس، آرمان جوانان شورنده. یگانه کسی بود که در روسیه آن زمان، این زبان و جربزه را داشت که آنچه را بسیار کسان احساس می کردند و نمی خواستند و یا نمی توانستند به زبان بیاورند با صدای رسا اعلام کند. (متفکران روس)