در فلسفه و فرهنگ

محمدعلی رجایی بروجنی

سیاست استالینی نقض حقوق ملیتها باسرکوب، ترور و جابجایی  اجباری اقوام وملیتهای اتحادجماهیر شوروی

بعضی از ناآگاهان یا شیفتگان کیش شخصیت، مبلغین و مروجین استالین، او را متخصص مساله ملیتها/قومیتها میدانند، آنهم صرفا به دلیل جزوه کوچکی که در جوانی در باره ناسیونالیسم در گرجستان نوشته بود که به عنوان یک گزارش حزبی از گرجستان مورد تشویق لنین هم قرار گرفته بود یا به دلیل مدتی که در دوران جنگ داخلی کمیسر امور ملیتها برای کنترل تحریکات ضدشورویِ نیروهای ضد انقلاب -روسیه سفید-  دربین اقوام و ملیتها بود. ولی اساسا درک درست علمی و یا تجربه  کافی در میدان عمل همراه با مبانی تئوریک یا ضوابط و موازین حقوقی و کارشناسانه در این امر در آن زمان وجود نداشت تا استالین هم بتواند از آن بهره مند شده باشد، چه برسد که متخصص در این امر پیچیده باشد.
در حقیقت دانش و تخصصی هم در مورد حل و فصل مسائل بین اقوام و ملیتها در اوایل حکومت شوروی و مخصوصا در دوره قبل از آن به جز نوشته های و رهنمود های لنین در باره حقوق ملیتها  یا بیانیه حقوق خلقها وجود نداشت که آنهم به علت  داشتن شخصیتی خشن، مستبد و غیر دموکرات، و گرایش ناسیونالیستی روس بزرگ مورد توجه و علاقه استالین قرار نمیگرفت. حکومت تزاری به زندان اقوام و ملیتها مشهور بود. مسئاله شناخت و حل مسائل ملیتها و قومیتها و درک  علمی و اتنولوژیک برپایه به رسمیت شناختن حقوق اقوام و ملیتها، یعنی دانش انسان شناسی فرهنگی یا مردم شناسی و مسائل پیرامونی آن مانند شناخت فرهنگهای قومی وملی، در اواخر قرن نوزدهم و اوایل قرن بیستم  با مطالعه زندگی انسانهای ابتدایی شکل گرفت و بعد تا حدی تکمیل شد. این دانش هنوز که هنوز است دانشی جوان و در حال توسعه و تکامل است. درک و برداشت غیر اصولی و نادرست و غیر دموکراتیک استالین با گرایش ناسیونال/ سوسیالیستی از مسئله ملیتها را  طی نامه های متعدد، لنین به او و سرجیو اورجونیکیدزه و کمیته مرکزی حزب کمونیست اتحاد شوروی که بر اساس ناسیونالیسم روس بزرگ و تا حدود زیادی ناسیونال سوسیالیستی بود. یاد آوری کرده بود.

همین جا لازم است اشاره کنم که از نظر حقوق بین الملل، کشورهای عضو سازمان ملل متحد بالاخره در سال 1992  اعلامیه مربوط به حقوق اشخاص متعلق به اقلیت های ملی یا قومی، دینی و زبانی را به اتفاق آرا تصویب کردند،  یعنی این گام  بسیار مهم در جهت  شناختن حقوق اقلیتهای قومی دینی و زبانی  صد سال پس از به رسمیت شناختن آن در انقلاب کبیر اکتبر برداشته شد و هنوز هم بسیاری از کشورها  به آن نپیوسته اند و آن را در مجامع قانونی خود تصویب نکرده اند.
این اعلامیه با این مضمون  تصویب شد که : "جوامع سراسر جهان از تنوع قومی، زبانی و دینی برخوردارند. خاتمه دادن به تبعیض علیه اقلیت ها ایجاب می کند تا از طریق ترویج و اجرای ضابطه های حقوق بشری از این تنوع حمایت و آن را گرامی بداریم. این اعلامیه ضابطه های ضروری برای تضمین حقوق اشخاص متعلق به اقلیت ها تعیین می کند و بنابراین مرجعی کلیدی برای کار سازمان ملل متحد است. اعلامیه فوق برای کشورهایی که خواهان حفظ این تنوع و تضمین عدم تبعیض هستند، و برای خود اقلیت ها، در شرایطی که میکوشند به برابری و حق مشارکت در امور دست یابند، راهنما است."

به هر حال استالین، با همان درک ناسیونالیستی، ناقص و غیر علمی  خود در باره اقوام و ملیتها  بخصوص در زمان جنگ جهانی دوم، دست به تبعیدهای دسته جمعی گسترده اقوام و ملیتهای اتحاد شوروی زد که این تغییرات ضربات بزرگ و  زخم های جبران ناپذیری به اتحاد  اقوام و ملیتها در اتحاد جماهیر شوروی زد. در جریان این  برنامه های حساب نشده و غیر اصولی استالین بیش از پنج میلیون نفر به سیبری و مناطق دور افتاده و کم جمعیت آسیای میانه و قزاقستان  تبعید شدند. اموالشان ضبط و مصادره شد، آنها فقط با حداقل مایحتاج به  تبعیدگاه های خود روانه شدند. صدها هزار نفر بر اثر سرما گرسنگی و بیماری در جریان این تبعید ها کشته شدند. بهانه رسمی این تبعید ها اتهام های ساختگی  ناسیونالیستی، جدایی طلبی، مقاومت در مقابل دولت شوروی و همکاری با آلمانی‌های اشغالگر عنوان می‌شد. هر چند امکان پذیر، طبیعی و بسیار عادی است که در بین چند میلیون جمعیت افرادی هم دارای گرایشات ناسیونالیستی یا حتی مجرم باشند و یا گروهی هم به اجبار یا حتی به اختیار در خدمت اشغالگران نازی در آمده باشند.

ولی گسترش این جرم  به یک ملیت یا قوم  نه تنها قابل قبول، حقوقی و قانونی نیست بلکه یک جنایتی علیه بشریت است. که این رهبر ظاهرا متخصص امر ملیتها به این بهانه ها به نابودی و تبعید اقوام و ملیتهای گوناگون ساکن اتحاد جماهیر شوروی فرمان صادر میکرد. در این تبعید ها بسیاری از سالخوردگان زنان و کودگان از بین رفتند،علاوه بر تلفات انسانی و اجتماعی و آسیبهای اقتصادی بی-شمار  نتایج و تبعات فاجعه بار این زخم ها بر تن اتحاد جماهیر شوروی و در فروپاشی آن بی تاثیرنبود، هنوز هم این تبعات و نتایج این تصمیمات جنایتکارانه مساله آفرینی میکند. در دائرةالمعارفها و کتابهای تاریخی هر نوع اشاره ای به این ملیتها و اقوام مغضوب حذف گردید!!


ملیتها و گروه‌های قومی که  دسته جمعی و بیش تر از همه قربانی این تبعیدها شدند، عبارت بودند از: کرد‌ها، ارمنی‌ها،  تاتارهای کریمه، کالموک‌ها، چچنی‌ها، اینگوشها، بالکارها، قره چایی ها، ترک‌های مهاجر ترکیه به نام مسختی، لهستانی‌ها، آلمانی‌های ولگا، فنلاندی‌ها، بلغاری‌ها، یونانی‌ها،لاتویایی‌ها، لیتوانیایی‌ها، استونیایی‌ها و یهودی‌ها که به سیبری و آسیای مرکزی تبعید شدند. بلافاصله پس از جنگ هم مردم اوکرائین بیلوروس و جمهوریهای بالتیک مورد سرکوب دسته جمعی قرار گرفتند. در سالهای اقتدار و کیش شخصیت استالین به ملیت و قومیت افراد فوق العاده اهمیت داده میشد در گذرنامه ها و انواع و اقسام پرسشنامه ها مشخص کردن ملیت فرد از اهمیت زیادی برخوردار بود. این یعنی شوونیسمی بیش از حد گستاخانه در کشور اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی که طبق همه اسناد و میثاقهای حقوقی و قانونی کشوری کثیر المله و انترناسیونالیستی بود. در نتیجه ناسیونالیسم روس بزرگ به قدرت استالین جانشین  انترناسیونالیسم در کشور کثیرالمله اتحاد جماهیر شوروی شد.

بعد از جنگ استالین شروع  به اخراج تمام یهودیان از حزب و دستگاههای دولتی به بهانه  فعالیتهای سازمانهای صهیونیستی کرد. به دستور استالین در سال 1948 تقریبا تمامی اعضای کمیته یهودی ضد فاشست که قبلا به ابتکار کمیته مرکزی حزب بوجود آمده بود، بازداشت و محاکمه شدند. در سال 1952  رسیدگی به پرونده ساختگی پزشکان یهودی خرابکار با اتهام ساختگی عدم مراقبت و درمان بیماران خود، شروع شد. در بین آنها برجسته ترین پزشکان از جمله آکادمیسین وینوگرادوف پزشک متخصص قلب - پزشک معالج بسیاری از شخصیت های حزبی و دولتی از جمله خود استالین- و همکارانش بازداشت و محاکمه شدند.

 خروشچف گزارش میدهد: "رفیق ایگناتف وزیر سابق امنیت دولتی در این کنگره حضور دارد و میتواند شهادت دهد که استالین با لحنی بسیار خشن به او گفته بود: هرگاه نتوانی از پزشکان مزبور اعتراف بگیری، با جدا کردن سر از بدن، قد تو را کوتاهتر خواهم کرد. " استالین شخصا بازپرس پرونده را احضار کرده بود و در باره شیوه بازپرسی ساده  [ و موثر، یعنی]  زدن، زدن و باز هم زدن  شلاق زدن و به زنجیر کشیدن   به او دستور داده بود."   خروشچف می افزاید:  "پس از بازداشت پزشکان مزبور، صورت جلسه هایی از اعترافات پزشکان زندانی به ما اعضای دفتر سیاسی تسلیم شد و استالین ما را مورد خطاب قرار داد که شما همانند بچه گربه های نوزاد نابینا هستید[!؟] اگر من نبودم شما چه می کردید؟ کشور به باد فنا میرفت! شما قادر به شناخت دشمنان نیستید! ....  پرونده به گونه ای ترتیب داده شده بود که کسی نمیتوانست پیرامون جریان بازپرسی به تحقیق بپردازد. امکان بررسی مدارک جرم و تماس با متهمان وجود نداشت."  این اوجِ  عدم پایبندی استالین به شرافت اخلاقی و حزبی، دموکراسی سیاسی و اوج عدم پایبندی به رهبری دسته جمعی  بر اساس موازین لنینی مصوب در اساسنامه حزب است که از بند بند این گزارش موج میزند، و چه تنفرانگیز  و شرم آور است!!

از آقایان شیفته کیش شخصیت، مبلغین  و مروجین استالین باید پرسید؟ یک رهبر حزبی تا چه سطحی از فقدان وجدان  و شرافت اخلاقی و اجتماعی باید نزول کرده باشد که پزشک معالج خود و مقامات برجسته حزبی را با یک سری اتهامات  جعلی و ساختگی  با این شیوه ها و روش های نا جوانمردانه روانه شکنجه گاه کند؟!  جای تامل و تاسف و پرسش  بسیار است!  به دستور استالین برای اقدامات پیشگیرانه هزاران متخصص یهودی از دانشکده ها بیمارستانها و آزمایشگاهها اخراج شدند. بنگاههای انتشاراتی از چاپ کتابهایی که توسط یهودیان نوشته شده بود منع شدند.
برای  مذاکره  در جهت جلوگیری ازاین اقدامات استالین، دو تن از رهبران شورای جهانی صلح برای ملاقات با استالین به مسکو رفتند ولی استالین از ملاقات با آنان سر باز زد. این دو رهبر شورای جهانی صلح، فردریک ژولیو کوری دانشمند برنده جایزه نوبل فرانسوی و پل روبسون هنرمند سیاهپوست آمریکایی که تابعیتش در جریان  مک کارتیسم لغو شد، بودند که البته  هیچ کدام  یهودی هم نبودند!؟

در فوریه 1956 نیکیتا خروشچف به محکومیت این تبعیدها، کوچ ها و جابجایی های اجباری پرداخت و آن‌ها را در مخالفت با اصول لنینیستی خواند و اکثر آن‌ها را به جای خود بازگرداند. در گزارش خروشچف دبیر اول حزب به کنگره بیستم حزب کمونیست اتحاد جماهیر شوروی که بر اساس گزارش کمیسیون پاسپلوف(1) برای بررسی «وضعیت نقض فاحش قوانین سوسیالیستی از سوی سازمان‌‌های کمیساریای خلق در امور داخلی» تصویب شده در آوریل 1953 بود. ارائه شد. در بخش «نابودی قومی و ترور و انهدام» چنین آمده است. " رفقا!... اتحاد جماهیر شوروی، حقا به عنوان کشوری کثیر المله شناخته شده است زیرا ما در عمل  برابری و دوستی کلیه ملتهای ساکن میهن پهناور خود را تامین کردیم. بویژه از همین نقطه نظر است که اعمال استالین در زمینه نقض خشونتبار اصول عمده سیاست لنینی در کشور شوروی شگفت آور و نفرت انگیز مینماید. در این زمینه مقصود ما کوچ دادن و تبعید اجباری کامل خلقها و ملتها از سرزمین زاد و بومی خودشان است. این کوچ و تبعید همگانی و اجباری، استثنایی در برنداشت و اعضای حزب کمونیست و سازمان جوانان کمونیست را نیزشامل میشد. این تبعید اجباری هرگز به سبب نیازمندیها و ضرورتهای جنگی صورت نمیگرفت و ملاحظات نظامی در کار نبود." پس از شرح اشاره وار و مختصری از مواردی از این کوچ و تبعید های اجباری، خروشچف ادامه میدهد: "نه تنها مارکسیست-لنینیست ها،  بلکه هر فرد دارای عقل سلیم نمیتواند  این را بپذیرد که آخر چه گونه ممکن است مجموع قوم و ملتی از جمله زنان، کودکان، پیران، کمونیستها و اعضای سازمان جوانان آن قوم یا ملت را یکجا و دربست به خیانت متهم کرد و دست به سرکوب جمعی آنها زد و کلیه افراد قوم یا ملتی را به گناه و جرم دشمنی چند نفر یا چند گروه به فلاکت ،مصیبت و بد بختی دچار نمود و از سرزمین خود آواره کرد."

درست پس از پیروزی در جنگ کبیر میهنی ماجرای کاملا جعلی و ساختگی ملی گرایی در لنینگراد، برای از بین بردن چند تن از رهبران برجسته  سیاسی و اقتصادی حزب  آغاز شد. در این ماجرا قربانیان بیگناهی مانند رفقا  نیکلای وزنسنسکی اقتصاد دان بزرگ، معاون اول نخست وزیر (استالین)  معاونت کمیته  دولتی دفاع  و رئیس سازمان برنامه و بودجه، مدیر واقعی برنامه ریزی و توسعه ، مدیر اقتصاد در دوران جنگ، جوانترین و باسواد ترین عضو دفتر سیاسی،  نویسنده کتاب ارزشمند « اقتصاد جنگی  اتحاد شوروی در دوران جنگ کبیر میهنی» که  ویژگیهای اقتصاد سوسیالیستی مورد تجزیه و تحلیل علمی قرار گرفته بود و کتاب بالینی مدیران اقتصادی بود که بواسطه دانش، موفقیت و محبوبیتش مورد حسد استالین  بریا، مالنکف، مولوتف، گاگانویچ بود. به اتهام مسخره! گم کردن [عنوانی محترمانه] برای دزدیدن و  در نهایت پیدا شدن چند پرونده از سازمان برنامه و بودجه در آپارتمان مسکونی اش در کرملین!! نه واقعا "جنایت" بزرگی  مرتکب شده که به عنوان مهمترین مدیر مسئول اقتصادی کشور پرونده هایی را  به طور معمول همه مدیران با خودش از اداره به محل مسکونی اش در کرملین برای مطالعه و بررسی  و تکمیل برده باشد.

در این ماجرای جعلی و ساختگی به جز نیکلای وزنسنسکی که قربانی اصلی و هدف این ماجرا بود، آ. کوزنتسف دبیر کمتیه مرکزی حزب و مسول سازمان امنیت دولتی،  رادیانوف،  پ. س.  پوپکوف دبیر کمیته حزبی استان لنیگراد  و دیگرانی جان خود را از دست دادند. خروشچف در کنگره بیستم می پرسد؟ "چگونه ممکن است چنین کسانی را دشمن خلق نامید و اعدام کرد؟ حقایق نشان میدهد که پرونده ماجرای لنینگراد سرا پا مجعول و ساختگی و یکی از نمونه های خود سری و خود کامگی استالین نسبت به مسئولان حزبی بود. هرگاه در کمیته مرکزی و دفتر سیاسی حزب وضع عادی و طبیعی [یعنی قانونمند و بر اساس اساسنامه حزبی] بود. این پرونده ها در ارگانهای مربوطه مورد رسیدگی و ارزیابی قرار میگرفت و چنین ماجراهایی اصلا پدید نمی آمد.... کمیته مرکزی این  پرونده را مورد رسیدگی مجدد قرار داد، قربانیان بیگناه این ماجرا تبرئه و نسبت به آنها اعاده حیثیت بعمل آمد." 

در مورد سازمان ناسیونالیستی مینگرل در گرجستان خروشچف گزارش میدهد که : "در ماه نوامبر  سال 1951 و مارس 1952 قطعنامه هایی صادر شد که شخصا توسط استالین دیکته شده بود  و حاوی افترائات و اتهاماتی ناروا نسبت به بسیاری از کمونیستهای صدیق و وفادار بود بر اساس اسناد و مدارک جعلی و ساختگی[کما فی السابق و طبق رویه سند سازی های جعلی  وزارت امنیت داخله]  چنین عنوان شده بود که گویا در گرجستان سازمانی ناسیونالیستی وجود داشته است که هدفش الغاء حاکمیت شوروی به کمک دول امپریالیستی بوده است. چنانچه بعدا معلوم شد  چنین سازمان ناسیونالیستی وجود خارجی نداشت و هزاران نفر قربانی لجاج، عناد و قانون شکنی استالین شدند."

خروشچف در بخشی از این گزارش تکان دهنده تاریخی پرسش درستی را طرح میکند که "جای پرسش است که چرا این مسئله [مسائل] حالا عنوان شده است؟ چرا ما در زمان حیات استالین برای جلوگیری از انهدام و نابودی مردم بیگناه دست به کاری نزدیم؟ علت آن بود که استالین شخصا [بدون اطلاع حزب و دفتر سیاسی ] ماجرای لنینگراد [و بسیاری از ماجراهای دیگر ] را زیر نظر داشت و اکثر اعضای دفتر سیاسی در آن زمان از واقعیت امر آگاه نبودند و لذا نمیتوانستند مداخله کنند." وی اضافه نمیکند که اگر هم  اعضای دفتر سیاسی یا کمیته مرکزی از چیزی با خبر میشدند یا در امری دخالت میکردند به سرنوشت همان قربانیان دچار میشدند.


=========================================

1-این کمیسیون ویژه به ریاست پیوتر پاسپلوف (آکادمیسین تاریخ و نویسنده تاریخ حزب، سردبیر روزنامه پراودا از سال 1940 تا1949، مدیر انستیتوی مارکسیسم-لنینیسم کمیته  مرکزی از سال 1949 تا 1952، سه دوره دبیر دبیرخانه حزب، دو دوره عضو علی البدل پولیت بورو- هیئت سیاسی- حزب، همچنین  افرادی مانند: نیکلای شِوِرنیک صدر هیئت رئیسه اتحاد جماهیر شوروی -رئیس جمهور شوروی- اورکی آریستوف دبیر حزب و رئیس اتحادیه سراسری کارگران شوروی، پی.ت. کاماروف دبیر کمیسیون بازرسی و نظارت حزب و بسیاری از اعضای برجسته حزب در این کمیسیون شرکت داشتند.) نقض فاحش قوانین سوسیالیستی و حقوق مردم و جنایت‌های دوران استالین را بررسی کرد و گزارش آنرا به هیئت سیاسی (پولیت بوروی) حزب ارائه داد. گزارش خروشچف بر پایه این گزارش قرار داشت و بعد از کنگره هم به بحث در تمام کمیته‌های حزبی گذاشته شده است.

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه ۱۲ آبان ۱۳۹۹ساعت ۸ ق.ظ  توسط محمدعلی رجایی بروجنی  |