در فلسفه و فرهنگ

محمدعلی رجایی بروجنی

ستایش و تکریم بیش ازحد و غیر واقع بینانه دکتر علینقی عالیخانی! (قسمت دوم)

ستایش و تکریم بیش ازحد و غیر واقع بینانه دکتر علینقی عالیخانی! (قسمت دوم)


نقد و بررسیِ مدح و ستایش بیش از حد و غیر واقع بینانه  دکتر علینقی عالیخانی وزیر اقتصاد رژیم سابق توسط دکتر محمد سهیمی از جناح چپ و ملی مذهبی ها  در قسمت اول این مقاله آمده است. در این قسمت ستایش و مدح  آقای دکتر فرهاد نیلی اقتصاددان لیبرال و نماینده جمهوری اسلامی در بانک جهانی، از جناح راست مورد نقد و بررسی قرار میگیرد. همانطور که در ابتدای یادداشت اول اشاره کرده ام، وجه اشتراک و ترجیع بند هر دو گرایش چپ و راست اسلامی دفاع از آزادی تاخت و تاز بخش خصوصی  و نظریات اقتصادِ غیر اجتماعی و محض نوکلاسیک است. میتوان دید که این مدح و ثناهای بیش از حد و غیر واقع بینانه، چقدر غیر علمی، غیر مستند، دلبخواهی و بی رحمانه با تاریخ اقتصادی مملکت خود برخورد کرده و میکنند. ولی نمیدانند تاریخ تحولات اقتصادی مملکت بحثی کاملا  علمی با اسناد، شواهد و مدارک فراوان  و غیر قابل انکار است که جایی برای روضه خوانی و مداحی برای این و آن باقی نمیگذارد. 

آقای دکتر فرهاد نیلی اقتصاددان لیبرال نماینده جمهوری اسلامی ایران در بانک جهانی و عضو شورای سیاستگذاری مجله تجارت فردا، مقاله ستایش از علینقی عالیخانی و مدیریت اقتصادی کشور در دهه 40  را با عنوان «یازده راهبرد عالیخانی درس‌هایی از سیاستگذاری اقتصادی دهه‌های 40 و 50» در دوم تیر 1397 در این نشریه، ابتدا بر چند پیش فرض یا نکته مفروض قرار میدهد  که نمونه واضح سفسطه و مصادره به مطلوب است. چون «فرض یا پیش فرض» یا نکته مفروض و موضوعه نوعی مدل سازی صوری و ریاضیاتی برای بررسی و مقایسه حالتها و امکانات مختلف پدیده مورد بررسی است تا در مقایسه  نتیجه و تبعات این فرض های صوری مختلف و متعارض وضع شده بتوان به تصمیم های بهینه و درست تری در علوم مختلف دست یافت. آقای دکتر فرهاد نیلی به عنوان یک اقتصاددان باید بدانند: فرض و پیش فرض با فرضیه علمی متفاوت است. نمیتوان و نمیشود، فرض کرد و بر پایه آن فرض نتیجه گرفت و کار استدلال را پایان یافته تلقی کرد. ایشان باید توجه کنند! وقتی که  یک سری از فرضهای صوری/ ریاضی را در یک جهت خاص و یک نتیجه مشخص و از پیش معلوم، ساخته و به کار میگیرند، نه تنها  مصادره به مطلوب و سفسطه ای آشکار در استدلال کرده اند بلکه براساس این سفسطه ها نوعی جعل واقعیت هم انجام داده اند.

فرض ها یا پیش فرضهای آقای دکتر نیلی چنین اند: "پیش‌فرض اول عملکرد برتر اقتصاد کشور در دهه 40 است. ... تا جایی که در برخی تحلیل‌ها «عصر طلایی اقتصاد ایران» نام گیرد."  متاسفانه بر خلاف رویه علمی و استدلال منطقی، تمام اجزاء و ساختار این جمله بندی از نظر منطقی مصادره به مطلوبی آشکار و مشخص است."  (برجسته کردن و خط کشیدن زیر عبارات نقل شده از آقای دکتر نیلی همه جا از من است.)

"پیش‌فرض دوم ایشان تمرکز بر نقش مدیریت اقتصادی در دهه 40 است.... طبیعتاً عوامل مختلف داخلی /خارجی، اقتصادی /غیراقتصادی می‌توانند در این تمایز [قبل و بعد از انقلاب] موثر باشند؛ اما در این تحلیل تمرکز اینجانب صرفاً بر مدیریت اقتصادی کشور در آن دوره است. طبیعتاً عوامل سیاسی، اجتماعی، و خارجی هم قطعاً در این دستاورد موثر بوده‌اند، اما در این تحلیل با احترام به اهمیت همه آن موارد و بدون قضاوت در مورد نقش آنها صرفاً بر مدیریت اقتصادی کشور تمرکز می‌کنم. در مدیریت اقتصادی نیز می‌خواهم نقش فن‌سالاران را برجسته کنم و به این موضوع بپردازم .... دوره‌ای که تعداد معدودی تکنوکرات  فهیم، میهن‌دوست، جسور و مقتدر داشتیم. فضای سیاسی کشور نیز برای حضور آنها فراهم شد تا در زمان مناسب با اقدامات مناسب، دهه‌ای حائز اهمیت برای اقتصاد کشور خلق کنند." که برگزیدن یک وجه یا جزئی از کل مسئله و برجسته کردن آن و استدلال بر اساس آن جزء، تعمیم ناروای نتیجه جزئی به کل یا استقرای ناقص است. دوم اینکه این ویژگیها و صفات  فهیم، میهن دوست.... باید قبل از انتساب به کسی با شواهد و مدارکی ثابت و مدلل شده باشد. حتی در فرم یک داستان هنری کودکان هم باید نشان داده شود و الا انتسابی بی پایه و غیر واقعی جلوه میکند.

نکته مفروض سوم ایشان اینست که: "در این گفتار، با کنار هم قرار دادن مجموعه‌ای از وقایع سعی می‌کنم آنها را تحلیل و تعلیل کنم. بنابراین منطق من روایی است و قطعاً از متدولوژی تحقیق اقتصادی ناب فاصله دارد. علت فاصله هم این است که برای تحلیل اقتصادی دهه 1340 فعلاً به اندازه کافی شواهد در اختیارم نیست، بنابراین صرفاً به‌ عنوان یک راوی وقایع را بیان می‌کنم و تلاشم این است که به قانونمندی‌های اقتصادی هم پایبند بمانم." در این فرض هم ایشان وقایع تاریخی مشخص را به طور دلبخواهی و بدون شواهد و مدارک و استنادات لازم در یک روایت تاریخی به کار برده اند که روایت ایشان را بیشتر یک روایت داستانی یا داستانسرایی تاریخی تبدیل میکند که مسلما علمی و تاریخی نیست هر چند vraisemblance  و در حد داستانسرایی های تاریخی ذبیح الله منصوری، هنرمندانه هم نیست.

نکته مفروض چهارم ایشان اینست که: "صرف نظر از بحث‌های غیراقتصادی رایج درباره دوگانه قبل و بعد از انقلاب، باور من این است که این دوگانه از لحاظ اقتصادی نه معتبر است و نه مفید. .... باید از دوگانه قبل از انقلاب و بعد از انقلاب خارج شویم چرا که در غیر این صورت تحلیل ما احتمالاً با بررسی‌های آماری سازگار نخواهد بود و در عین حال نمی‌توانیم از سلطه انگاره‌های ایدئولوژیک رها شویم." در این فرض دو مرحله یا دوره مهم با وقایع و تحولات تاریخی قبل و بعد ازانقلاب  را در هم میآمیزد، تفاوت های مشخص و آشکار حداقل اقتصادی این دو مرحله را به  بهانه بر خورد غیر ایدئولوژیک از میان بر میدارد، یعنی موضوع را خلط میکند تا نتیجه مطلوب خود را در دفاع از بخش خصوصی و اقتصاد بازار آزاد بگیرد.

آقای دکتر فرهاد نیلی پس اینکه مختصری جسته و گریخته از خاطرات تخیلی و لاف در غریبی های عالیخانی در مورد رویدادهای سیاسی مرتبط با اقتصاد بیان میکند به تشکیل وزارت اقتصاد میپردازد و مینویسد: "به نظرم یک فراز مهم دهه 40 تشکیل  وزارت اقتصاد و بعد گماردن دکتر علینقی عالیخانی در راس این وزارتخانه است." این نظر بر خلاف  واقعیتها و گذشته تاریخی است. چون در اوایل سلطنت رضاشاه  قانون تشکیل وزارت اقتصاد ملی در سال 1308 در مجلس شورایملی تصویب و سال بعد با وزارت محمدعلی فروغی شروع به کار کرد. سال بعد هم «قانون انحصار تجارت خارجی» تصویب و با مواردی واگذاریهای این حق انحصاری به بخش خصوصی اجرا شد. هرچند وظایف اقتصادی مربوط به این وزارتخانه  قبلا در وزارت مالیه (دارایی) و وزارت فوائد عامه انجام میشد. وزارت اقتصاد ملی به موازات وزارت دارایی  تا بعد از کودتای 28 مرداد وجود داشت. ولی در کابینه اقبال  و شریف امامی در سالهای 1336 تا 1340 به علل گوناگون و از جمله مشکلات اداره یک وزارتخانه بزرگ، با وجود و سلطه و نظارت سازمان برنامه و بودجه و شخص ابوالحسن ابتهاج بر اقتصاد و بودجه کشور، با هدف و در جهت کنترل و اداره بهتر امور اقتصادی، وزارت خانه «اقتصاد ملی» به وزارت خانه های گمرگات و انحصارات و وزارت صنعت و معدن و وزارت بازرگانی تفکیک و تجزیه شد. با برکناری ابتهاج و برنامه توسعه و تقویت هرچه بیشتر بخش خصوصی همراه با هدف کاهش کنترل و نظارت بر این بخش توسط دستگاهای نظارت دولتی و گسترش هرچه بیشتر مناسبات سرمایه داری، ادغام وزراتخانه های مختلف تحت عنوان قبلی یعنی «وزارت اقتصاد» با حذف پسوند ملی در دستور قرار گرفته بود که نه ابتکار یا شاهکار فوق العاده ایست و نه تخم دو- زرده ای است که عالیخانی یا اسدالله علم  کرده باشند.

داستانسرایی برای کودکان! آقای دکتر فرهاد نیلی چنین ادامه پیدا میکند: " شاه به علم دستور می‌دهد که برو یک اقتصاددان پیدا کن که تحصیل‌کرده آمریکا نباشد. چون شاه می‌خواسته به اصلاحات خود رنگ غیرآمریکایی بدهد. ظاهراً شاه اجرای انقلاب سفید را در ذهن داشته اما می‌دانسته تا زمانی که اقتصاد در رکود است پیش بردن این اصلاحات موضوعیت ندارد. دومین دستور شاه به علم ادغام وزارتخانه‌های بازرگانی و صنایع و معادن و ایجاد یک وزارتخانه جدید است. سومین دستور هم این است که ماموریت وزارتخانه جدید باید «خروج از رکود» باشد. اسدالله علم برای اجرای این دستور به سراغ جهانگیر تفضلی، سرپرست دانشجویان ایرانی در اروپا، می‌رود و می‌گوید من بهترین فارغ‌التحصیل اقتصاد اروپا را می‌خواهم. تفضلی که خود در پاریس مستقر بوده و طبیعتاً همه را می‌شناخته، عالیخانی را به علم معرفی می‌کند. عالیخانی ظاهراً یکی دو سال پیش از آن[!!!] دکترایش را از فرانسه گرفته و به ایران برگشته بوده و در شرکت نفت کار می‌کرده است." این داستان هم غیر واقعی و تحریف واقعیت و متضمن یک لاف در غریبی بزرگ است. اولا تفضلی دیگر در اروپا نیست و خودش وزیر مشاور کابینه علم است و عالیخانی هم ناشناخته و تازه به ایران برگشته نبود. پنج سال مسول تنظیم گزارش های اقتصادی محرمانه اداره کل دوم ساواک بود. دوم اینکه این «بهترین فارغ التحصیل اقتصاد» و به طور ضمنی بهترین اقتصاددان بر چه پایه و اساس و کدام پژوهش، ایده، طرح و برنامه، تئوری یا کتاب اقتصادی قرار دارد؟

طبق روایت داستانی آقای دکتر فرهاد نیلی:  اسدالله علم و جهانگیر تفضلی عضو اتاق فکر شاه همراه با تیمور بختیار رئیس ساواک و نصیری فرمانده گارد شاهنشاهی و جهانگیر تفضلی و...هیچ کدام خبر ندارند یا فراموش کرده اند که عالیخانی این نابغه اقتصاد پنج سال پیش به توصیه داریوش همایون بازرس عالی وزارت اقتصاد و خود جهانگیر تفضلی، در اداره کل دوم ساواک زیر مجموعه نخست وزیری و زیر دست خودشان استخدام شده و مشغول به کار است و گزارشهای اقتصادی  را برای نخست وزیر و شاه میفرستاده است و آنها بر اساس این گزارشات اقتصادی، تصمیم گیری میکرده اند. یا جناب آقای دکتر فرهاد نیلی بنا به مصلحت روزگار  و در جهت نتایج مفروض و ازقبل تعیین شده! خودشان را به کوچه علی چپ زده اند؟!!

ادامه داستان آقای دکتر نیلی چنین است: "در آن مقطع علینقی عالیخانی جوانی 34ساله بوده که به اصطلاح خودی نبوده؛ یعنی سابقه نزدیکی به هیچ کدام از افراد طراز اول سیاسی کشور نداشته و از پشتیبانی یا توصیه هیچ کدام از این افراد هم برخوردار نبوده است. جهانگیر تفضلی، عالیخانی را به علم معرفی و علم نیز به او اعتماد می‌کند." معلوم نیست، پس بر چه پایه ای مدت پنج سال در اداره کل  دوم ساواک به او و گزارشهای اقتصادی اش اعتماد کرده بودند؟


آقایان محترم مداحان و ثناگویان چپ و راست اسلامیِ دکترعالیخانی، ظاهرا سوء نیتی ندارند و دروغ  هم نمیگویند!؟! در خوشبینانه ترین حالت از موضع دفاع از سلطه بخش خصوصی وبرگشت مناسبات گذشته، به نظر خودشان فقط از مسائل جزئی و فرعی و تصادفی میگذرند و به عمده، اصلی و ضروری ها یعنی همان دفاع از بخش خصوصی توجه دارند. آیا عالیخانی  تصادفی و اتفاقی به یک ماموریت  مهم سیاسی قبل از وزارتش به آمریکا فرستاده میشود؟  آیا چون غیر خودی است خیلی اتفاقی به دستور شاه همراه با تیمور بختیار رئیس ساواک دومین نفر قدرتمند بعد از شاه، برای گزارش اوضاع کشور و مذاکره با رئیس جمهور جدید آمریکا، جان اف کندی  و مشاور امنیت ملی او والت ویتمن روستو در باره توجیه سیاستهای خشن سرکوب در دهه سی و برنامه ریزی های سیاستهای آینده همچنین در خواست کمک های اقتصادی و نظامی به آمریکا فرستاده میشود؟ حتما این ماموریت سیاسی به نظرشان موضوعی فرعی و بی اهمیت است که نباید آن را بیش از حد بزرگ کرد؟!


عالیخانی که به نظر آقایان محترم مداحان و ثناگویان، ناشناخته و غیر خودی است، در باره رابطه خود با جهانگیر تفضلی عضو اتاق فکر شاه و نویسنده بسیاری از نطقهای شاه مینویسد: "جهانگير تفضلي در پايان دوره تحصيلي من در پاريس، سفير ايران در اروپاي غربی براي سرپرستی دانشجويان شد. او به تمام كشور ها سفر می كرد اما محل كارش در پاريس بود. روزي با من تماس گرفت و مرا براي صرف ناهار دعوت كرد و در آن ديدار روشن شد كه تمام دوستان سياسی مرا در ايران مي شناسد. از همه نام برد.
در جواب سوالِ از بين آن دوستان چه كسی يادتان مانده است؟ عالیخانی جواب میدهد: "داريوش همايون كه شخصيت بسيار برجسته ای بود. در آن ديدار[با تفضلی] در مورد دوستان صحبت كرديم... دو ماه بعد مجددا من و دو نفر از دانشجويان پاريس... دعوت شديم... در آن جلسه با هم صحبت كرديم و روابط به گونه اي تنظيم شد كه اگر به ايران بازگشتيم باز هم يكديگر را ببينيم و همان طور هم شد. چند سال بعد از اينكه به ايران بازگشتم تفضلي براي شام مرا دعوت كرد ... به اين ترتيب من با تفضلی ديدارهای مرتبي داشتم؛ به نحوی كه هر چند هفته يكديگر را مي ديديم." سوال اینجاست که به جز استثنائاتی مانند عالیخانی، چند نفر از دانشجویان ایرانی حتی دست چین و گزینش شده و با بورس تحصیلی به اروپا و آمریکا رفته چنین ارتباطات  و رفت و آمدهای با مشاور مخصوص و عضو اتاق فکر شاه، داریوش همایون  یا دیگر صاحب منصبان داخلی و خارجی داشتند؟

داستان کودکانه آقای دکتر نیلی ادامه میدهد: "علم در شرایطی روی کار آمد که رژیم شاه پشتیبانی سیاسی‌اش را از ناحیه آمریکا از دست داده بود. چراکه شاه نخست‌وزیر نزدیک به آمریکایی‌ها را وادار به استعفا کرده بود و بنابراین نمی‌توانست چشم امیدی به آمریکا داشته باشد."  معلوم نیست به تکیه بر کدام استنادات و فاکتهای تاریخی  ادعا میشود که در 1341 رژیم شاه پشتیبانی سیاسی اش را از ناحیه آمریکا از دست داده بود و چگونه میشود در شرایط رکود  اقتصادی و از دست دادن پشتیبانی آمریکا، با ادغام دو وزارتخانه و یک تغییر اسم یا برگشت به ساختار اداری و تشکیلات قبلی و تعیین وزیری که کارمند هر چند عالیرتبه و تحصیل کرده ساواک بوده است، یعنی عالیخانی، رژیم بتواند این بحران عدم پشتیبانی و رکود اقتصادی را از سر بگذراند؟! مگر اینکه جهت ساختن یک کیش شخصیت جعلی/ساختگی برای عالیخانی، همه کمکهای خارجی، تلاشها، برنامه ها ، اصلاحات، تغییر رویه ها و دستاوردهای جامعه به حساب او گذاشته شود. نابغه ای که در اثر داشتن هوش و کرامات بسیار زیاد مانند آن "شیخ صاحب کراماتی که  شیره را خورد و گفت شیرین است!" با دیدن سیمان های  انبار شده و فروش نرفته در حیاط کارخانه سیمان متوجه رکود اقتصادی میشود، پس هیچ معلوم نیست در آن گزارشات اداره کل دوم ساواک، چه قصه کلثوم ننه ای برای نخست وزیری و اعلیحضرت تعریف میکرده است! که تا سیمانهای فروش نرفته و انباشته شده در حیاط کارخانه را به چشم ندیده است، رکود اقتصادی را درک نکرده و نمیفهمد!

 این نابغه  ناشناخته و غیر خودی! که چون غیر خودی است، مسئول تنظیم گزارشات اقتصادی محرمانه اداره کل دوم ساواک است که مامور مذاکره با کندی و مشاور امنیت ملی اوست، یکبار از کلاه چشم بندی و شعبده جهانگیر تفضلی وزیر مشاور کابینه علم و مشاور و عضو اتاق فکر شاه بیرون آمد و اکنون برای دومین بار از کلاه شعبده  فرهاد نیلی اقتصاددان لیبرال و نماینده جمهوری اسلامی ایران در بانک جهانی و مروج و مبلغ سلطه و تاخت و تاز بخش خصوصی از عالم غیب به عالم حضور قدم رنجه میفرمایند. اسدالله علم این عنصر کهنه کارسیاست، از سال 1334به بعد وزیر کشور، وزیر مشاور، نخست وزیر و...  مشاور مخصوص و یار همیشگی گرمابه و گلستان شاه  به عالیخانی پس از کشف شدنش میگوید: عالیخانی جان! عزیزم! دوست داری اسم این وزارت خانه تو چی باشه؟ و عالیخانی میفرمایند «وزارت اقتصاد» باشد، و شد... اسدالله علم هم چشم بسته  با همه شرط و شروط عالیخانی موافقت میکند. "و عالیخانی هم قبول می‌کند، وزارت اقتصاد را تاسیس کند." !!!

عجب!؟! نه الزامی در قانون گذاری هست، نه نیازی به تغییر و اصلاح قوانین، مصوبات و مقررات قبلی وجود دارد و نه مجلس شورا و نه مجلس سنایی هست و نه کابینه و سازمان برنامه و بودجه، نه شواری عالی اقتصاد و نه مستشاران و مشاوران داخلی و خارجی در کار است!!! رضا شاه  هم چنین رویه ای در زمان تشکیل وزارت اقتصاد ملی نداشت. متاسفانه آقای دکتر نیلی در این مقاله و مقتدای فکری ایشان جناب آقای دکتر علینقی عالیخانی در خاطرات تخیلی و لاف در غریبی های خود یکی از فرضهای ناگفته شان اینست که خواننده را ابله فرض کرده اند. یا واقعا این آقایان محترم و سایر مداحان و ثناگویان چپ و راست دکتر عالیخانی از تاریخ تحولات اقتصادی کشور، رویه و چگونگیِ قانونگذاری ها، تنظیم و تصویب مقررات و آئین نامه های اجرایی، بحثهای مختلف بر سر تشکیل، ادغام یا تفکیک وزاراتخانه ها.... شرح وظایف، ردیف بودجه و مسائل اداری و تشکیلاتی دیگر یا حتی بحثهای تغییر اسم یا وجود یاعدم  وجود پسوند «ملی» در همان مجالس و کابینه های زمان شاه هم در حد بر سفره نشستگان دارای ژنهای خوب و رانت خوار بی خبر اند.

 نقد و بررسی  راهبردهای عالیخانی در قسمت بعد ادامه دارد!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه ۲۰ تیر ۱۳۹۸ساعت ۱ ب.ظ  توسط محمدعلی رجایی بروجنی  |